!!
شکستند دل نازکم ، بس نبود؟!
تفال به قران زدند ، بس نبود؟!
ببافتند آسمان و ریسمان به زحمت به هم ،
برایم خدایی این همه درد ،بس نبود؟
بگفتند که صد جد آنسوتر اش
چنین و چنان کرده اند، بس نبود؟
به جرم نکرده محکوم شدم
بگفتند جلف و لا یعقل است، بس نبود؟!
هنوزم تو خواهی صبوری کنم؟
شب و روز من شد سیه ، بس نبود؟!
نه دیگر بس است، هر چه دیدم بس است!
نه دیده، که هر چه شنیدم بس است!
بدان گرچه تا بینهایت نکویی کنم
چنان سنگدل اند که فریاد برارند ، بس نبود!!

نظرات شما عزیزان:
|